تبلیغات
شهید حجت الاسلام والمسلمین ردانی پور - مصاحبه با برادر شهید 6
شهید حجت الاسلام والمسلمین ردانی پور
**مصطفای جبهه ها، یادش بخیر**

مصاحبه با برادر شهید 6

نوشته شده در تاریخ : 3 بهمن 87   19:49

سوال: از شخصیت نظامی و ابتکارات و فعالیت های ایشون در جنگ تحمیلی بفرمایید.

خوب عواملی مثل حضور ایشون در شکل گرفتن سپاه یاسوج و بعد هم در قضیه ی کردستان با کسوت روحانی و همچنین شم نظامی قویی که داشت و ویژگی شجاعت ایشون باعث شد که ایشون در بعد نظامی هم موفق بشه.

من یادمه که یه روز شهید صیاد شیرازی خاطراتی از آقا مصطفی می گفت – در عملیات هایی که سپاه و ارتش با هم حضور داشتند- ایشون می گفتند برادران ارتشی تعجب می کردند از اینکه یه طلبه با لباس روحانیت و با این سن و سال کم فرمانده سپاه 3 صاحب الزمانه و 3 تا لشکر را اداره می کنه. و این چیزه کمی نیست. و مثلا در روز قبل از عملیات در ستاد که همه بزرگان ارتش و سپاه نشسته اند یک روحانی بیاد و منطقه و اهداف عملیات را تشریح بکنه، خوب این خیلی جای تعجب داشته و داره و این از عنایات خداوند تبارک و تعالی بوده. با اینکه دوران نظامی ایشون کوتاه بود- خوب ایشون سال 62 در سال سوم، چهارم جنگ شهید شدند- ایشون از صفر شروع کرد، فرمانده گردان، فرمانده تیپ، فرمانده لشکر و فرمانده سپاه. و الحمد لله به اقرار همه دوستانش تو بعد نظامی هم آدم موفقی بود. و هرگز از ایشون احساس خستگی و یاس و نا امیدی و اینها دیده نشد و تا اون آخر هم می گفت که: " احدی الحسنیین"، یا شهادت و یا پیروزی تمام و کمال. یعنی ما آدمی نیستیم که برگردیم یا باید برسیم به آن اهداف بزرگ حضرت امام یا باید شهید بشیم. همین هم شد.

مثلا در عملیات چزابه ایشون 4 مرتبه مورد اصابت تیر قرار گرفت، یه تیر  خورده بود تو دست راستش ولی ادامه داده بود، تیر خورده بود تو کتف راستش، افتاده بود ولی دوباره بلند شده بود، تیر خورده بود تو کاسه زانوش، به زمین خورده بود ولی دوباره بلند شده بود آخر هم یه تیر کالیبر تانک خورده بود به دست چپش که وقتی عمل کردند این دست 60 تا بخیه خورد. و بعد که ایشون رو برده بودند بیمارستان صحرایی من با  شهید خرازی رفتیم دیدنش. من به شهید خرازی گفتم: خوب کی ایشون رو منتقل می کنید عقب؟ قبل از اینکه شهید خرازی چیزی بگه. آقا مصطفی با اون حالشون که از 4  ناحیه تیر خورده بودند، گفتند: کوجا ما هنوز اینجا کار داریم.

همون وقت هم اخوی کوچیکه شهید شده بود و من وقتی وارد اتاق عمل شدم آقا مصطفی تا چشمش به من افتاد یه لبخند زد و گفت: به، رسول هم شهید شد. که من جا خوردم. ولی اون موقع اینها مراتبی را طی کرده بودند و یه چیز هایی را می دیدند و می دونستند که ما ازش بی خبریم.



نوشته شده توسط:یازهرا