تبلیغات
شهید حجت الاسلام والمسلمین ردانی پور - شهید سپهر
شهید حجت الاسلام والمسلمین ردانی پور
**مصطفای جبهه ها، یادش بخیر**

شهید سپهر

نوشته شده در تاریخ : 23 مهر 86   11:10

نوع مطلب :شهادت ،

اتل متل یه بابا             

که اون قدیم قدیما

حسرتشو می خوردن

تمومی بچه ها

اتل متل یه دختر

دردونه ی باباش بود

هر جا که بابا میرفت

دخترشم باهاش بود... 

 

برای خواندن ادامه شعر : ادامه مطلب را کلیک کنید.

 

 

 

اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته ی رفیقاش

بابا چه مهربون بود

یه روز آغتابی

بابا تنها گذاشتش 

عازم جبهه ها شد

دخترو جا گذاشتش

چه روزای سختی بود

اون روزای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایام بی بابایی

چه لحظه ی سختی بود

 اون لحظه ی رفتنش

ولی بدتر از اون بود

 لحظه ی برگشتنش

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اون که خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به او سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابارو

سرمه ی چشمانش کرد

بابا جونو بغل زد

بابا فقط نگاش کرد

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اون که خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به او سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابارو

سرمه ی چشمانش کرد

بابا جونو بغل زد

بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون ریخت

دو صد دفعه صداش کرد

پیش چشماش ضجه زد

بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا                                      

یه مرد بی ادعا

می خوان که زود بمیره

تموم خواستگارا

اتل متل یه دختر

که بر عکس قدیما

براش دل می سوزونن

تمامی بچه ها

زهرا به فکر باباس

بابا تو فکر زهرا

گاهی به فکر دیروز

گاهی به فکر فردا

یه روز می گفت که خیلی

براش آرزو داره

ولی حالا دخترش

زیرش لگن می زاره

یه روز می گفت: دوست دارم

عروسیتوببینم

ولی حالا دخترش

می گه به پات می شینم

می گفت: برات بهترین

عروسی رو می گیرم

ولی حالا می شنوه

تا خوب نشی نمی رم

وقت غذا که می شه

سرنگ رو بر می داره

یه زرده ی تخم مرغ

توی سرنگ می ذاره

گوشه ی لپ بابا

سرنگ رو می فشاره

برای اشک چشاش

هی بهونه میاره

غصه نخور باباجون

اشکم مال پیازه

بابا با چشماش میگه:

خدا برات بسازه

هر شب وقتی بابارو

می خوابونه تو جاش

با کلی اندوه و غم

می ره سر کتاباش

"حافظ"رو بر می داره

راه گلوش می کیره

قسم می ده حافظو

"خواجه!"بابام نمیره...

دو چشمشو می بنده

خدا خدا می کنه

با آهی از ته دل

حافظو وا می کنه

فال و شاهد فالو

به یک نظر می بینه

نمی خونه چرا که

هر شب جواب همینه

اون شب که از خستگی

گرسنه خوابیده بود

نیمه شبی چه خواب

قشنگی رو دیده بود

تو یک باغ پر از گل

پر از کل شقایق

مین رودی بزرگ

نشسته بود تو قایق

یه خورده اون طرف تر

میون دشت لاله

باباسواره اسب

مگه میشه؟ محاله

بابا به آسمون رفت

تا پشت یک در رسید

با دستای مردونش

حلقه درو کوبید

ندایی اومد از غیب

دروازرو وا کنید

مهمون رسیده از راه

قصری مهیا کنید

 

وقتی بلند شد از خواب

دید که وقت اذونه

بوی گل نرگسی

پیچیده توی خونه

هی بابا رو صدا کرد

 بابا چشماش بسته بود

دیگه نگاش نمی کرد

بابا چقدر خسته بود

آی قصه قصه قصه

یه دختر شکسته

کهدستای ظریفش

چند سال پینه بسته

چند سالی که دختر

زرنگ و ساعی شده

از اون وقتی که بابا

 قطع نخایی شده

نشونه ی بیعته

پینه ی دست بابا

بهترین شفاعته

نگاه گرم بابا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته شده توسط:یازهرا