مصاحبه با برادر شهید 3: | مصاحبه با برادر شهید ,

سوال: در مورد شخصیت حوزوی شهید توضیح بفرمایید.

حاج آقا مصطفی وقتی وارد حوزه ی علمیه ی قم شدند با شخصیت های بزرگی مثل مرحوم آیت الله شهید قدوسی، حضرت آیت الله العظمی بهجت، مرحوم آیت الله بهاء الدینی و بزرگانی دیگر که بعضا در قید حیات هستند، مراوده داشتند، نشست و برخاست داشتنند و مانوس بودند. خوب طبیعتا نفس اینها در افرادی که با آنها مراوده دارند اثر می گذارد.

حاج آقا مصطفی یک طلبه ای بودند که به همون اندازه که به درس و بحث و تعلیم و تعلم اهمیت می دادند بلکه بیشتر، ایشون به امور معنوی پایبند بودند و خیلی معتقد و محکم و مثل اینکه معنویت با گوشت و پوست و روح و روان ایشون عجین شده بود.

 ایشون اهل جمکران بودند و تا وقتی قم بودند شب های چهار شنبه پای پیاده جمکران می رفتند ولو تنها. خوب خیلی کم افرادی مثل ایشون هستند که اینقدر منظم و با پشت کار باشند.

برای خواندن ادامه مصاحبه "ادامه مطلب" را کلیک کنید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یازهرا در چهارشنبه 17 مهر 1387 و ساعت 10:42 ق.ظ
| آلبوم عکس شهید ,


نوشته شده توسط یازهرا در پنجشنبه 28 شهریور 1387 و ساعت 09:09 ق.ظ
| شهید ردانی پور ,

"یک روز تا چزابه"

...................................................................

۲- طبق معمول سجاده سبز رنگ را از زیر پیراهن در آورد و پهن کرد روی زمین. به طرف قبله ایستاد. کمی مکث کرد بعد برگشت به طرف ما و گفت:

- می دنید بچه ها اگه این نمازه آخرمون باشه چه عشقی می کنیم.


نوشته شده توسط یازهرا در دوشنبه 4 شهریور 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ
۲ | مصاحبه با برادر شهید ,

سوال:

درباره نحوه ورودشون به جنگ یا قائله ی کردستان بفرمایید. اصلا ایشون نقششون تو سپاه چی بود؟ و چه زمانی وارد سپاه شدند؟


ایشون در کنار درسشون ایام تبلیغی را مقید بودند به تبلیغ برند و بیشتر در مناطق محروم به تبلیغ می رفتند مثل یاسوج، بویر احمد، منطقه فلارد و اونجاها ایشون رو می شناسند. ایام محرم یا ماه مبارک رمضان به یاسوج می رفتند و با توجه به انقلاب و شکل گرفتن سپاه. ایشون در شکل گفتن سپاه یاسوج نقش به سزایی داشتند و همون اوایل انقلاب بود که قائله کردستان پیش اومد و با توجه با اینکه اصلا ایشون روحیه ی جنب و جوشش زیاد داشتند و آدم ساکت و آرامی نبودند.ایشون رفتدند کردستان و اون زمان قضیه ی سنندج هم بود که من یادمه یه بار من رو هم بردند. اونجا که حتی تو خیابون هاش هم امنیت نبود چه برسه به جاده ها و اطراف و اکناف شهر و ایشون اونجا که بودند.

برای خواندن ادامه جواب ادامه مطلب را کلیک کنید.

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط یازهرا در سه شنبه 25 تیر 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ
۱ | شهید ردانی پور ,

"یک روز تا چزابه"

خاطرات ده ساعت حضور در دامنه تپه های رملی در اولین روز عملیات طریق القدس است حال و هوای حاکم بر "پاسداران جبهه ی عشق" برای جوانان همه ی نسلها٬ مخصوصا نسل سوم انقلاب که مسعولیتی سنگین بر دوش دارند٬ باز گو شود٬ وامید است که مدخلی در خور برای ٬ ورود به "چزابه"باشد.

 .......................................................................................

۱- پنج دقیقه گذشت تا آخرین نفر نیز در ستون قرار گرفت.حرکت معمولی روی رمل ها مسل آفرین بود. حالا بچه ها ناجار بودند مسیر را سینه خیز طی کنند. جاره ای نبود و باید بدون ریسک عمل می کردیم. مصطفی از خط آتش دور شد و خود را به ستون رساند. او کسی نبود که زیر بار سینه خیز رفتن برود. نیم خیز به سمت اول ستون رفت تا به عبور دادن نیروها کمک کند.

منبع: کتاب یک روز تا چزابه


نوشته شده توسط یازهرا در یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 و ساعت 06:05 ق.ظ
هجرت از بلاگفا | شهید ردانی پور ,

بسم رب الشهدا و الصدیقین


طرح هجرت از بلاگفا


قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادا...


 در پی بی توجه سایت بلاگفا به اعتراضات وبلاگهای مذهبی، در خصوص مسدود کردن وبلاگ های موهون و توهین کننده به اعتقادات مردم شریف ایران اسلامی.

وپس از آنكه دیدیم اعتراضات كلامی تاثیری نگذاشت.

بر آن شدیم تا با یاری خداوند متعال طرحی را با عنوان طرح هجرت از بلاگفا شروع کنیم.


باید بدانیم که دیگر وقت آن است که به اعتراضات خود جامه عمل بپوشانیم.

دیگر توجیهی برای ماندن وبلاگ های مذهبی در بلاگفا وجود ندارد.

پس بیایید به وظیفه خود عمل کنیم.

اگر با این طرح موافق هستید آن را به ما اعلام کنید و دوستانتان را نیز از این طرح مطلع کنید.

http://www.hejratema.parsiblog.com

در ضمن قصد داریم پس از این، اعتراض خود را از طریق مقامات بالاتر نیز پیگیری کنیم، و در این راستا نیازمند پشتیبانی شما هستیم.


برای كسب اطلاعات بیشتر در مورد اقدامات بلاگفا می توانید به آدرس زیر مراجعه كنید.


Http://e2b.sub.ir


 

 


نوشته شده توسط یازهرا در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 و ساعت 11:05 ق.ظ
| شهید ردانی پور ,

شهید ردانیقدش کوتاه بود، تو کلاس نیمکت اول می نشست. دبیرشان یه خانم بود، با وضع آنچنانی .

رویش را بر می گرداند و طرف دیگر را نگاه می کرد، اما فایده ای نداشت.

روز آخر کلاس بود، دوباره بازی همیشگی مصطفی و لجبازی خانم دبیر.

این بار مصطفی کتاب را روی صورتش گرفته بود. خانم دبیر کتاب را با غیظ از دست مصطفی می گیرد.

عصبانیت و غیرت مصطفی که به جوش می آمد کسی جلو دارش نبود.

روز آخری مصطفی مدرسه و تحصیل را رها کرد.

 

 


نوشته شده توسط یازهرا در پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387 و ساعت 09:04 ق.ظ
| شهید ردانی پور ,

نشنیده بودیم استادی دست شاگردش را ببوسد امّا دیدیم.

از منطقه آمده بودیم تو مؤسسه در راه حق، آقای مصباح داشت رد می شد، مصطفی رو که دید بی معطلی آمد جلو دست مصطفی رو بوسید !

 

 


نوشته شده توسط یازهرا در چهارشنبه 7 فروردین 1387 و ساعت 01:03 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ مصاحبه با برادر شهید 3:+ + + ۲+ ۱+ هجرت از بلاگفا+ + + ۱+ ان تنصر الله!ّ+ کار برای خدا!+ جواب خون شهدا!+ زمینه سازان ظهور!+ از چه باید ترسید!+ جملاتی از شهید

صفحات: 1 2 3 4 5
 


ثبت نام در اولین لینک باکس مذهبی