تبلیغات
شهید حجت الاسلام والمسلمین ردانی پور
شهید حجت الاسلام والمسلمین ردانی پور
**مصطفای جبهه ها، یادش بخیر**

سلام

نوشته شده در تاریخ : 2 اسفند 88   16:26

نوع مطلب :شهید ردانی پور ،

باید خدمت دوستانی که منتظرن تا من مطلب جدید بذارم عرض کنم که کفگیر به ته دیگ خورده و مطالب ما در مورد شهید ردانی پور تقریبا تموم شده و فکر می کنم هر کس هر مطلبی در مورد این شهید بزرگوار بخواد می تونه با جستجو تو این وبلاگ بدست بیاره.

به امید اینکه باز هم بتونیم تو یه وبلاگ دیگه همدیگه رو ببینیم.

یا حق...



نوشته شده توسط:یازهرا



شعر

نوشته شده در تاریخ : 31 شهریور 88   15:26

نوع مطلب :شهید ردانی پور ،

بی بی همیشه می ره، سر كوچه می شینه
تا یكی از دوستان مصطفی رو ببینه
از وقتی مصطفی رفت بی بی دلش شكسته
رفته یه گوشه هر روز منتظرش نشسته
بی بی می گه مصطفی برام خیلی عزیزه
اگه یه وقت اون بره چشمام بارون می ریزه
عصر روز جمعه ها می گیره ختم انعام
می گه بهم انگاری یه چیزی می شه الهام
حال عجیبی داره، كه هیچ كسی نداره
به خاطر مصطفی همیشه بی قراره
مصطفی توی جبهه شهید شده دو ماهه
اما بی بی هنوزم نشسته چشم به راهه
چه جور نگم به بی بی طاقتش و نداره
هیچ كسی رو قدر اون اینقدره دوست نداره
بی بی چه حالی داره اینقدر بی قراره
غروب پنج شنبه ها می خواد بازم بباره
بی بی اومد كنارم چشمش و دوخت تو چشام
دست چروكش و اون گذاشتش كف دستام
گفت دو ماهه تو چشمات یه چیزی رو می خونم
جون داداشت بگو راستشو تا بدونم
گریه امونم نداد بی بی هم دیگه فهمید
اما خلاف حرفش گفت مصطفی و خندید

 

منبع، راسخون



نوشته شده توسط:یازهرا



یادواره 88

نوشته شده در تاریخ : 3 شهریور 88   15:26

نوع مطلب :آلبوم عکس شهید ،

نمایشگاه عکس شهید ردانی پور



نوشته شده توسط:یازهرا



این قبر خالی

نوشته شده در تاریخ : 19 مرداد 88   10:47

نوع مطلب :شهید ردانی پور ،

 

 



نوشته شده توسط:یازهرا



مصاحبه با برادر شهید 8

نوشته شده در تاریخ : 5 اردیبهشت 88   23:18

سوال: از نحوه ازدواج و خانواده ایشون بفرمایید.

خوب مکرر والده ی ما به ایشون می گفتند: بگید کیا می خوایید تا براتون یه دست و آستینی بالا بزنیم.

خوب خانوم حاج آقا مصطفی یه نسبت فامیلی با راننده ایشون داشتند و همسر شهید هم بود، همسر شهید شکوهنده پسر آقای شکوهنده که استاد قرآن بودند و شهید شکوهنده که در عملیات فتح المبین شهید شد بودند. بعد هم آقا مصطفی به واسطه راننده شون با خانواده ی شهید شکوهنده آشنایی پیدا کرده بودند. و عمده نیتشون هم از ازدواج این بود که هم متاهل بشند و سنت پیغمبر را اطاعت کنند و بالا تر از اون اینکه به حضرت زهرا(س) محرم بشند چون ایشون از بچه گی علاقه وافری به حضرت زهرا داشتند و به من می گفتند: من می خوام با سیده ازدواج کنم، تو هم همین کار را بکن. اتفاقا ما هم همین کار را کردیم. بعد خدمت امام (ره) رفتند و خطبه عقد خونده بودند و حاج آقا مصطفی سه روز پس از عروسی خدا حافظی کردند و رفتند جبهه و 15 روز بعد هم به شهادت رسیدند و جنازه ایشون هم تا حالا که پیدا نشده و پیدا هم نخواهد شد.



نوشته شده توسط:یازهرا



یه خاطره

نوشته شده در تاریخ : 11 فروردین 88   09:55

نوع مطلب :شهید ردانی پور ،

حاج حسین رمز عملایت را پشت بی سیم گفت. مصطفی رفت یک گوشه نشست ، سرش را گذاشت روی زانو هایش . گریه می کرد. طاقت نداشت. نمی توانست بنشیند. آرام و قرار نداشت. بلند شد. تند تند راه می رفت . از این طرف سنگر به آن طرف. بلند بلند گریه می کرد، ذکر می گفت، صلوات می فرستاد، دعا می کرد.به حال خودش نبود. زد به سینه ی بی سیم چی وگفت« تو چرا ساکتی؟ چرا همین طور گرفته ای، نشسته ای؟ لااقل همان جا، سر جات ذکر بگو، صلوات بفرست. بچه ها رفته اند عملیات



نوشته شده توسط:یازهرا



مصاحبه با برادر شهید 7

نوشته شده در تاریخ : 8 اسفند 87   14:07

سوال: گویا آقا مصطفی تو یکی از بیمارستان های تهران که بستری بودند از بیمارستان فرار می کنند. یه توضیحی بفرمایید.

 

در  عملیات بستان- طریق القدس- که عملیات بسیار سنگین و موفقیت آمیزی بود که صدام اون وقتها گفته بود که اگر ایرانی ها بستان را بگیرند من کلید بصره را می دهم.

خوب در اون عملیات ایشون مجروح شدند. ما هم خبر نداشتیم چون من در عملیات ثامن الائمه مجروح شده بودم و عملیات بستان نبودم. فرداش ما مطلع شدیم که ایشون مجروح شده و منتقلشون کردند بیمارستان. و من از یک واسطه مطمئن شنیدم که در همون مدت کوتاه که در بیمارستان بودند امام زمان(عج) از ایشون عیادت کردند.

بله، آخرش هم نتونستند زیاد تو بیمارستان بمونند و از اونجا فرار کردند.

 



نوشته شده توسط:یازهرا



مصاحبه با برادر شهید 6

نوشته شده در تاریخ : 3 بهمن 87   19:49

سوال: از شخصیت نظامی و ابتکارات و فعالیت های ایشون در جنگ تحمیلی بفرمایید.

خوب عواملی مثل حضور ایشون در شکل گرفتن سپاه یاسوج و بعد هم در قضیه ی کردستان با کسوت روحانی و همچنین شم نظامی قویی که داشت و ویژگی شجاعت ایشون باعث شد که ایشون در بعد نظامی هم موفق بشه.

من یادمه که یه روز شهید صیاد شیرازی خاطراتی از آقا مصطفی می گفت – در عملیات هایی که سپاه و ارتش با هم حضور داشتند- ایشون می گفتند برادران ارتشی تعجب می کردند از اینکه یه طلبه با لباس روحانیت و با این سن و سال کم فرمانده سپاه 3 صاحب الزمانه و 3 تا لشکر را اداره می کنه. و این چیزه کمی نیست. و مثلا در روز قبل از عملیات در ستاد که همه بزرگان ارتش و سپاه نشسته اند یک روحانی بیاد و منطقه و اهداف عملیات را تشریح بکنه، خوب این خیلی جای تعجب داشته و داره و این از عنایات خداوند تبارک و تعالی بوده. با اینکه دوران نظامی ایشون کوتاه بود- خوب ایشون سال 62 در سال سوم، چهارم جنگ شهید شدند- ایشون از صفر شروع کرد، فرمانده گردان، فرمانده تیپ، فرمانده لشکر و فرمانده سپاه. و الحمد لله به اقرار همه دوستانش تو بعد نظامی هم آدم موفقی بود. و هرگز از ایشون احساس خستگی و یاس و نا امیدی و اینها دیده نشد و تا اون آخر هم می گفت که: " احدی الحسنیین"، یا شهادت و یا پیروزی تمام و کمال. یعنی ما آدمی نیستیم که برگردیم یا باید برسیم به آن اهداف بزرگ حضرت امام یا باید شهید بشیم. همین هم شد.

مثلا در عملیات چزابه ایشون 4 مرتبه مورد اصابت تیر قرار گرفت، یه تیر  خورده بود تو دست راستش ولی ادامه داده بود، تیر خورده بود تو کتف راستش، افتاده بود ولی دوباره بلند شده بود، تیر خورده بود تو کاسه زانوش، به زمین خورده بود ولی دوباره بلند شده بود آخر هم یه تیر کالیبر تانک خورده بود به دست چپش که وقتی عمل کردند این دست 60 تا بخیه خورد. و بعد که ایشون رو برده بودند بیمارستان صحرایی من با  شهید خرازی رفتیم دیدنش. من به شهید خرازی گفتم: خوب کی ایشون رو منتقل می کنید عقب؟ قبل از اینکه شهید خرازی چیزی بگه. آقا مصطفی با اون حالشون که از 4  ناحیه تیر خورده بودند، گفتند: کوجا ما هنوز اینجا کار داریم.

همون وقت هم اخوی کوچیکه شهید شده بود و من وقتی وارد اتاق عمل شدم آقا مصطفی تا چشمش به من افتاد یه لبخند زد و گفت: به، رسول هم شهید شد. که من جا خوردم. ولی اون موقع اینها مراتبی را طی کرده بودند و یه چیز هایی را می دیدند و می دونستند که ما ازش بی خبریم.



نوشته شده توسط:یازهرا



  • تعداد کل: 6 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6